گمشده
چهارشنبه 91 تیر 28 :: 5:42 عصر :: نویسنده : گمنام آقا جان دلم برایت تنگ شده نتوانستم حرف بزنم . اشک هایم فریاد میزدند و صدایم نمی رسید به خانه ی دل ... چرا که خانه خراب شده دلم از بس لرزید و ایستادتا باز هم از پشت پنجره ی دلتنگی انتظار را تماشا کند... دریا دریا اشک غلطیدند و خود را به خاک زدند و جمکران را محزون خانه ی دل کردند تا در لابه لای آه های قلب های شکسته تو را بیابند و کمی آرام شود بچه کودک دلتنگی ... آخر مگر جرم ما چیست که باید تاوان تمام گناه ها را اینچنین بدهیم .. آقا بس است دیگر من هم طاقتم تمام شده ... پیری بر من مسلط شده ... قوتم را روبوده ... دست هایم را لرزان و پاهایم راسست کرده ... دیگر حتی توان ایستادن به حرمت نامت را ندارم . پس من چگونه در رکاب تو بایستم و یاری ات کنم ... ایمانم انچنان نیست که در نبودت خوب باشم .... بیا و مرا از این همه بدی خلاص کن ... بیا تا نور وجودت تاریک خانه ی قلبم را روشن کند و این وجود یخ زده را از بند سرمای گناه نجات دهد ... سالهاست این دل بی قرارم در انتظار بهار است ... در انتظار شکوفه ای از اخلاص . در انتظار جرعه ای تقوا ... من خودم را گم کرده ام ... سن و سالم هم به من وفا نکرده اند و مرا در گذر زمان به جلو میرانند من نمی خواهم پیر شوم اما مرا پیر میکند نبودنت آقا... باز هم برایت می نویسم ...باز هم دلتنگی ام را حرف می کنم ... آقا بدان که ابر سیاه ظلمت بر سر شیعیان و مسلمانان سایه انداخته ... آقا بدان مادران داغ دیده سخت انتظارت میکشند ... همه به امید ظهور تو ایستاده اند ... اگر دست عنایتت ما را رها کند خواهیم سوخت و تباهی وجود همه را فرا خواهد گرفت ...بدان که زنان و مردان مسلمان با فقر و گرسنگی و ظلم مبارزه میکنند تا تو را پیدا کنند می دانم می آیی ... یقین دارم غصه می خوری برای تک تک دل های شکسته و رنج دیده ..می دانم بیشتر از من ها به فکر امت رسول خدا هستی ... اما برای دلم برایت گفتم ... آقا ما را دریاب...
اللهم عجل لولیک الفرج
موضوع مطلب : آخرین مطالب آرشیو وبلاگ پیوندها صفحات وبلاگ آمار وبلاگ بازدید امروز: 14
بازدید دیروز: 5
کل بازدیدها: 121355
|
|