سفارش تبلیغ
صبا ویژن
گمشده
چهارشنبه 90 اسفند 24 :: 10:24 صبح ::  نویسنده : گمنام


کبوتر خستهءدلم به آسمانها چشم دوخته. بالهایش در آتش حسرت و غمت سوخته. آخر چه گناهی کرده که یکبار در آسمان حرمت پرکشیده و حالا در گوشه ای دور و تنها، تنها به خاطرات آن پرواز رویایی دلخوش است در کنج قفس.
این کبوتر قفسی عادت ندارد به کسی، به تو خو کرده است و آرزویش فقط و فقط همین است که یکبار دیگر، به خدا فقط یه پلک نگاه دیگر چشمش بیافتد به شش گوشه ضریحی که در آسمانها بنا کرده ای. مسوزانش در این هجران که درد هجران سوزانده بالهایش را. چه می شود همچون فطرس ملک مرا نیز...
قسم به فجر. و قسم به ده شب و قسم به تو ای نفس مطمئنه که پر کشیدی سوی معبود خود در حالی که همو از تو خشنود بود و هم تو از او. دلم احرام حریم حرمتت را بسته. چه شود گر به من از لطف نگاهی کنی، از بحر کرم جرعه ای بهر من آری و زیارت روزی ام کنی؟ که به خدا در هوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد. نگهم خواب ندارد. قلمم گوشهءدفتر غزل ناب ندارد. همه گویند به انگشت اشاره،مگر این عاشق بیچارهء دلداده ارباب ندارد؟
از آنروز که به من اجازهء در اوج پر زدن دادی در آن کرانهء کرب و بلا یکسالی می گذرد.
چه زود مگذشت. هر دقیقه بی تو بودن و بی تو نفس کشیدن اصلا نمیگذرد. انگار عقربه ها در هم گره خورده اند و تکان نمی خورند و قدم از قدم بر نمیدارند. شاید بر نمی تابند که ثبت کنند جدایی مرا از تو.
رویای ناتمامم، ساعات در حرم بود. باقی عمر اما؛ افسوس بود و کابوس. آری... بی همگان به سر شود، بی تو به سر نمیشود. داغ تو دارد این دلم جای دگر...

خلاصه میگویم دلم برات تنگ شده...




موضوع مطلب :
سه شنبه 90 اسفند 23 :: 1:6 عصر ::  نویسنده : گمنام

آه...

بخار نفسهایش بر شیشهء‌ عینک ته استکانی اش می نشیند... سریع درش می آورد و با گوشهء‌ چادرش پاک می کند لنزها را و با دستپاچگی دوباره روی چشمانش می گذارد.
مبادا زمانیکه عینک را برمیدارد تو بیایی و...
دوباره بارقه های امید در دلش شکوفا شده برای دیدنت.
از صبح با ویلچر کنار ایوان آمده، به کوچه چشم دوخته و انتظار می کشد برای دیدنت و یا پیکی که خبری از تو آورده باشد ...

راستی یادم رفت بگویم در فراقت سوی چشمانش و توان پاهایش را از دست داده.

این روزها نفس هایش به شماره افتاده اند. اگر بگویم فقط برای تو نفس می کشد بیراه نگفته ام. حتی اگر استخوانی و پلاکی بیش نمانده باشد...

هرکس که گفت بهر تو مردم دروغ گفت                       من راست گفته ام که برای تو زنده ام

 




موضوع مطلب :
سه شنبه 90 اسفند 23 :: 12:51 عصر ::  نویسنده : گمنام

روزی روزگاری 2 زوج جوان با 180درجه تفاوت در عقاید به هم رسیدند. زوج اوّل از اون التماس دعاهای روزگار و زوج دوم از اون سانتان مانتان های 2012، زوج گروه دوم به گروه اول متعرض می شود و می گوید: این همسره دنبال خودت راه انداختی؟
حاج آقا با اعتماد به نفس بالا می گوید: این تاکسی شخصی منه و خانم تو تاکسی رهگذری که هرکس می تونه سوارش بشه!!!

بر اساس یک اتفاق واقعی...

 




موضوع مطلب :
سه شنبه 90 اسفند 23 :: 10:33 صبح ::  نویسنده : گمنام

سکوت و آه و بیخوابی... در این شب های ظلمانی
میان خلسه ای سنگین دلم شد غرق تنهایی.

بتو خو کرده این قلبم...ز هجرت گریه سر کردم
یقین دانم به دست توست درمان همه دردم

به امیدت شدم راهی...که آیم بهر همراهی
نشاید رو بگردانی و رانی ام ز مهمانی

ولی هر سو نظر کردم...ز هرجایی گذر کردم
نشانت را ندیدم من، چرا این راه گم کردم؟

گناهم چیست ای جانان؟... که دور افتادم از یاران
بریده باد دستی که جدا افتاد از دامان

                                                    

بیا بس کن فراق ای جان ... پر از اشکست این چشمان
به پایان آمد این عمر و هنوز آخر نشد هجران؟      
پ.ن:
- به قول شاعری: جسارتاً شعرم اگه غمین بود، به قول خواجه «خاطرم حزین» بود، دعا کنین که حال‌مون خوب بشه، تا شعرمون یه ریزه مرغوب بشه.
- این دومین شعر یا همون حرفای دلی پشت مانیتوری بود. اشکال بگیرید خوشحال میشم.

- از دوستانی که نظر گذاشتن معذرت میخوام. یه لحظه دستم خورد اشتباهی حذف شد.:(

 




موضوع مطلب :
دوشنبه 90 اسفند 22 :: 9:34 عصر ::  نویسنده : گمنام

تابوت من

طبیبان بر سر بالین من آهسته میگفتند:

که امشب تا سحر این عاشق دلخسته میمیرد

زهر جا بگذرد تابوت من غوغا به پا خیزد

چه سنگین می رود این مرده از بس آرزو دارد

 

 




موضوع مطلب :
دوشنبه 90 اسفند 22 :: 8:15 عصر ::  نویسنده : گمنام

این نامه جوانی است برای رهبرش که مرا تحت تاثیرقرارداد

بدون تحریف و تغییر بخوانید...


رهبرم! سلام.

میدونم نامه ام حتما به دستتون می رسه.

امشب میخوام از طریق این نامه باهاتون درد دل کنم.

آقای من! سیدعلی! دلم برای نگاه آسمونیتون تنگ شده.

آخرین بار یکی دوسال پیش بود که تو حسینیه امام خمینی دیدمتون.

آخ! یادش بخیر!

یادم نمی ره دو سال پیش براتون نامه نوشتم آقا !

الان دو ساله چشم انتظارم جواب نامه ام بیاد!

آدرس خونمون عوض شده اما من هنوزم منتظرم!

چشمام میگن دلت که عوض نشده جواب نامه باید واسه دلت بیاد!

حق هم دارن راست میگن جواب نامه شما واسه دلم اومده...

رهبرم این یکی از نامه نگاریهای منه که درحین نوشتن اشک چشمام خشک نمیشه!

فکر کنم چشمام میخوان عرض ادب کنن...

آخه رسم ادب نیست که آدم برای مولای خودش نامه بنویسه و چشماش نباره!

رهبرم ! سید علی! الهی جون من به فدای شما...

اگه می بینید نامه ام یه کمی خیس شده و کثیف شده معذرت میخوام آخه اشک چشمام...

برامون دعاکنید...

 




موضوع مطلب :
دوشنبه 90 اسفند 22 :: 10:26 صبح ::  نویسنده : گمنام

                                                                         

نشانیت را گم کردم، اما نفهمیدم کی از دستم افتاد! توی شلوغی این کوچه و خیابان هم که نمی شود حتی آدم ها را پیدا کرد چه رسد به یک نشانی!
نشانیت را گم کردم، اما نفهمیدم کی از دستم افتاد! مادرم برایم نوشته بود، آن وقتها که بچه بودم! خوب یادم هست وقتی نشانی را داد توی دستم گفت بگذارش توی جیب پیراهنت، همان جیبی که روی قلبت است، گذاشتمش همانجا و یادم رفت!
تا اینکه چند سال قبل یک دفعه یادم افتاد از آن نشانی و با نگرانی دست کردم توی جیبم، همان جیب روی قلبم و دیدم هنوز هست!
اما کاش از جیبم بیرون نمی آوردم، کاش توی این شهر شلوغ حواسم را جمع می کردم ، نفهمیدم کجا از دستم افتاد، همانطور نگران آمدم توی کوچه و خیابان زیر دست و پای آدم ها به دنبال نشانی، آنقدر نگاهم روی زمین بود که اصلا نفهمیدم از کجا می روم، حتی گاهی وقتها نگاه به آسمان نکردم، تا حداقل روز و شب را بفهمم!
حالا بعد از این همه سال سرم را بالا گرفته ام، تازه فهمیده ام چقدر بوی زمین گرفته ام، هنوز نشانی را هم پیدا نکرده ام!!
نشانی بماند! حسابی گم شده ام!! حتی راه خانه را هم بلد نیستم! تاحدقل برگردم و یک بار دیگر بپرسم نشانیت را!!
حالا بعد از این همه سال سرم را بالا گرفته ام و ببینم گم شده ام را!
حالا من مانده ام و تنها!




موضوع مطلب :
دوشنبه 90 اسفند 22 :: 9:5 صبح ::  نویسنده : گمنام


دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود .


استاد پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟ کسی پاسخ نداد .


استاد دوباره پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟ دوباره کسی پاسخ نداد.


استاد برای سومین بار پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟ برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد. استاد با قاطعیت گفت: با این وصف خدا وجود ندارد.


دانشجو به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند. استاد پذیرفت. دانشجو از جایش برخواست و از همکلاسی هایش پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟ همه سکوت کردند.


آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟ همچنان کسی چیزی نگفت.


آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟


وقتی برای سومین بار کسی پاسخی نداد، دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد.

 




موضوع مطلب :
یکشنبه 90 اسفند 21 :: 10:29 صبح ::  نویسنده : گمنام

می آیم پای بساط اینترنت و میروم مدیریت وبلاگ. در حال بارگذاری...                                                                                                                                                                           بیتابم برای مشاهده پیامهای جدید خوانده نشده. نکند حاوی برگزیده شدن مطلب در مجله پارسی نامه باشد؟؟! پیام خصوصی جدید، راستی چند درخواست تبادل لینک داشته ام و چند نفر درخواست دوستی داده اند.
تمام سعی براین است که امتیازات خود را بالا برم و محبوبیتی بسازم از وبلاگ گاهنامه و خودم در این فضای مجازی. دلخوشی ساخته ایم برای خودمان.

آخر کسی نیست بگوید تا به حال به این فکر کرده ای؟ که تمام حرکاتت در بخش مدیریت پرونده اعمالت ثبت و ضبط شده و ملکی جمع آوری می نماید گفتار و کردارت را؟ و امامی حضور ندارد اما آنلاین نظارت دارد بر تمام عملکردت و به پیشگاهش می برند تا امضاء‌کند. آخر تو شیعه او هستی و سرپرستی ات به عهدهء‌ اوست.
تاکنون نگریسته ای بر رفتارت که چه ارسال می کنی؟ یک عالمه spam و هرزنامه به حضور امامت ارسال کرده ای یا رفتارت برگزیده مجله مهدویت شده است؟
می کوشی برای دنیا؟ چه هدفی برای خودت متصور شده ای که تا این حد نزول کرده و با سر در حال سقوط به قعر جهنمی؟ تهمت، غیبت، دروغ و... را کنار بگذار. گناهان کبیره را یکبار بخوان. زمانه زمانه ای نیست که دست روی دست بگذاری. دست بالای دست بسیار است و جمعی آنقدر به تاخت تاخته اند که گوی سبقت را از همه ربوده اند. آنقدر به خیمه گاه نزدیک شده اند که بحالشان رشک برده و حسرتناک غبطه می خوریم. اما هیچ کوششی برای نیل به این آرمان نداریم. بکوش برای لیست برگزیدگان سیصدو سیزده نفره ای که سعادت یارشان است و مقامی می دهند فوق تصور و جایگاهی رفیع و عظیم که رشک می برند جن و انس و ملک بر آن. تا نفس در سینه داری باید بتازی ور نه از جاماندگان از غافله خواهی بود... نکند کبک وار سر بر برف کنی و به سوی گناه گام برداری؟

مگر نمی دانی امام معصوم علیه السلام از همه امور هستی با خبر است و بر هستی احاطه دارد. اعمالت را به دست امام عصر می دهند و ایشان از اعمال ما با خبر می شود. با دیدن اعمال خیر و نیک ما خوشحال می شوند و با دیدن اعمال شر و گناه ما غمگین می شوند.   منبع از مهدی رضایی

 




موضوع مطلب :
شنبه 90 اسفند 20 :: 10:53 صبح ::  نویسنده : گمنام

شیخ مفید(ره) نقل شده است که ملَکی پرونده اعمال انسان‌ها را دو بار در هفته نزد امام زمان(عج) می‌آورد و گاهی اوقات حضرت برای اینکه چشم ملک به پرونده‌هایی که اعمال زشت در آن نوشته شده نیفتد، پرونده را به جهتی دیگر می‌گیرند و آرام آرام گریه می‌کنند که چرا؟!

 

ببین چه اعمالی انجام داده که مورد قبول حضرتش بوده است؟ آیا لبخند بر گوشه لبان مبارکش نشانده ایم؟ یا چشمان پاکش را نمناک و قلب حضرتش را دلگیر ساخته ایم؟

 

خواندن بخشی از یادداشت های یک شهید شانزده ساله خالی از لطف نیست. شاید برای لحظاتی ما را به فکر فرو برد که کجاییم و چه می کنیم؛
یکی از بچه های تفحص در تفحص شهدا، دفترچه یادداشت یک شهید شانزده ساله را می یابد که گناهان هر روزش را در آن یادداشت کرده بود.

 

«گناهان یک روز او عبارت بودند از:

 

• سجده نماز ظهر طولانی نبود.
• زیاد خندیدم.
• هنگام فوتبال شوت خوبی زدم که از خودم خوشم آمد.»

 

وای بر ما؛ و چه بد است که آب نمیشویم و در زمین فرو نمی رویم.

 

 

 




موضوع مطلب :
<   <<   11   12   13   14   15   >   
آرشیو وبلاگ
پیوندهای روزانه
پیوندها
صفحات وبلاگ
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
آمار وبلاگ
بازدید امروز: 4
بازدید دیروز: 23
کل بازدیدها: 121414



>